دوستان عزیز دنباله مطلب مربوط به ابوبکر صدیق در این قسمت ذکر شده است
د ر ايران
باستان نيز حال بدين منوال بود، رهبري ديني در فارس مخصوص يك قبيله بود. در قديم
اين امتياز به قوم ((ماد)) اختصاص داشت و در زمان پيروان
زردتشت اين رهبري ديني و روحاني در اختيار قبيله ((مغان)) بود. افراد
قبيله ديني سايه ي خدا در روي زمين بودند كه به زعم آنها براي عبادت خدايان و
حكومت خدايي آفريده شده بودند. و فرمانروا مي بايست از همين قبيله انتخاب مي شد،
آنها معتقد بودند كه ذات خداوند در آنها حلول كرده و با آنها آميخته است، افتخار
سرپرستي آتشكده نيز به همين خاندان تعلق داشت.( 13
)
پرفسور
آرتور كريستين سن مي گويد: ((پادشاه همچون زاده ي
خدايان آسماني بشمار مي رفت، سعي مي نمود كه رياست عاليه جامعه مذهبي را نيز
داشته باشد و جامعه ايران به دو ركن قائم بود كه عبارتند بودند از مالكيت و
خون)).( 14 )
براهمه
در هند نيز چنين وضعي داشتند، آنان مذهب و تقدس را حق اختصاصي خود مي دانستند،
قانون مقدس هندي براي براهمه مركز و جايگاه والايي
اختصاص داده بود كه كسي ديگر در آن شريك نبود، نسبت به طبقه ي
برهمن عقيده بر آن بود كه او از جانب خدا بخشوده شده
است گر چه گناهانش به قدري زياد باشد كه هر سه جهان را به آلودگي و تباهي بكشاند.
طلب ماليات و
عوارض دولتي از او جايز نبود، اگر كسي را به قتل مي رساند به هيچ وجه مورد باز
خواست و قصاص قرار نمي گرفت، عبادات و مراسم ديني فقط بوسيله شخص وي انجام مي شد.
اسلام، به عمر
اين دو قدرت موروثي اختصاصي پايان داد، قدرتهايي كه بر جهان
بشريت جناياتي هولناك روا داشتند كه نمونه
هايش در تاريخ روم، ايران و هند آشكار است.
اسلام، انتخاب
خليفه، و حاكم بر سرنوشت ملت را به مسلمين و اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار
نموده است. به همين دليل رسول الله
r
تصريح نفرمودند كه بعد از وي چه كسي جانشين وي و سرپرست امور مسلمين گردد.
حضرت علي
t
تصريح فرموده اند: كه پيامبر كسي را به جانشيني خود تعيين نكرده است. مسعودي مورخ
معروف شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي
t
بعد از اينكه ضربت خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي كني؟
گفت نه همانطور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان واگذاشت
من نيز به خودشان وا مي گذارم.(15
)
همچنين ايشان
در نامه ششم نهج البلاغه خلافت و رهبري را بر اساس
شورا و انتخاب مردم مي دانند.
پروفسور عباس
شوشتري دانشمند معاصر شيعي در مقاله اي تحت عنوان علت انتخاب نكردن جانشين بوسيله
پيغمبر مي نويسد: ((آن حضرت صريحاً نمي توانست كسي را معين كند زيرا ختم نبوت شده
بود و از تعيين يكي احتمال داشت باز مقام اختصاصي براي او پيدا گردد)).(
16 )
اگر تعيين
جانشين جزو فرايض ديني بود و تصريح كردن آن لازم بود حتماً رسول الله
r
بدان عمل مي فرمود، زيرا خداوند مي فرمايد: ((يا ايها
الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و
ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس))
(مائده: 67)؛ اي فرستاده ي ما! آنچه از جانب پروردگارت به تو فرود آمده به مردم
ابلاغ كن و اگر چنين نكردي رسالت او را نرساندي و خداوند تو را از شر مردم حفظ مي
كند.
نيز مي فرمايد:
((سنه الله في الذين خلوا من قبل و كان امر الله قدراً مقدوراً الذين يبلغون
رسالات الله و يخشونه و لايخشون
احداً الا الله و كفي باالله
حسيباً)) ( احزاب: 38-39)؛ اين است سنت الهي كه در پيامبران پيشين نيز جاري بوده
است و فرمان خداوند روي حساب و برنامه دقيقي است و بايد به مرحله اجرا در آيد
پيامبران پيشين كساني بودند كه تبليغ رسالتهاي الهي مي كردند و تنها از او مي
ترسيدند و از هيچكس جز خداوند واهمه اي نداشته اند و همين بس كه خداوند حسابگر
اعمال آنها است.
در صحيح بخاري
((كتاب المغاري)) به روايت
عبيدالله بن عبدالله بن عتبه از ابن عباس
آمده كه پيامبر
r
پيش از وفات خود در حالي كه جمعي نزد وي حضور داشتند فرمود: بياييد براي شما
نوشته اي بنويسيم كه بعد از آن گمراه نشويد. عده اي گفتند پيغمبران اكنون ناراحت
و درد شديدي را تحمل مي كند و ضمناً قرآن نزد شما موجود است و كتاب خدا براي ما
كافي است و بعضي ديگر به آوردن قلم و كاغذ اصرار داشتند چون حاضران با هم اختلاف
نظر داشتند پيامبر فرمود برخيزيد.
رسول خدا بعد
از اين جريان سه روز در قيد حيات بودند و در همان روز و روزهاي بعد دستورات و
سفارشهايي به مسلمانان صادر نمود ولي راجع به جانشيني خويش سخني به ميان نياورد.
از جمله دستورات و سفارشهاي وي در مورد نماز و زير دستان بود.
نيز از جمله
گفته هاي وي اين بود كه: ((قاتل الله اليهود و النصاري
اتخذوا قبوراً انبيائهم مساجد
لايبقين دينان علي ارض العرب))؛ خداوند يهود و
نصارا را نابود كند كه قبور انبياي خودرا سجدگاه
قرار دادند. در سرزمين عرب دو دين باقي نخواهد ماند(17)
استاد محمود
العقاد پيرامون حديث قرطاس مي نويسد: اين گفته كه عمر
t
مانع شد تا پيامبر به جانشيني علي
t
وصيت خود را بنويسد گفته اي ]
...
[و بي اساس
است.
]
از ديدگاه اهل سنت [حقيقت
اين است كه رسول الله
r
كاغذ را به اين خاطر نخواسته بود كه خلافت علي يا كس ديگر را وصيت كند زيرا وصيت
براي جانشيني نيازي به بيش از يك كلمه يا يك اشاره نداشت. كافي بود اشاره اي
داشته باشد، مانند اشاره اي كه براي ابوبكر داشت در مقدم ساختن او براي نماز كه
مسلمين مقصود او را درك كردند.
علاوه بر اين،
پيامبر (ص) بعد از اين جريان چند روز در قيد حيات بود ولي دوباره خواسته خود را
تكرار ننمود و براي ملاقات علي با پيامبر هيچ گونه مانعي وجود نداشت و فاطمه رضي
الله عنها همسر علي رضي الله عنه تا آخرين لحظه در كنار پيامبر (ص) بود، اگر چنين
اراده اي داشت علي رضي الله عنه را مي خواست و با او معاهده مي كرد.
گذشته از اين
سكوت كه هيچ گونه اجبار و اكراهي به همراه نداشت اگر به شيوه ي پيامبر در تعيين
امرا و واليان امور، نظري بيفكنيم و بينيم كه ايشان
همواره خاندان خود را
از پذيرفتن مسئوليتها و ولايت امور بر حذر داشته است
و از اجراي قانون وراثت در حق انبياء منع فرموده است.
پس با
توجه به اين شيوه و اين سكوت، نمي توان گفت كه منظور پيامبر
r
صراحت نمودن به امر خلافت در حق حضرت علي
t
بوده است ولي از اجراي مقصود وي جلوگيري به عمل آمده است.(18)
عقاد
در كتاب ((عبقريه علي)) پيرامون وراثت در خلافت
پيامبر
r
مي گويد: ((اگر وراثت از دستورات خداوندي بود پس شگفت
آورترين چيز اين خواهد بود كه پيامبر (ص) از جهان برود و فرزند ذكور
نداشته باشد و قرآن كامل گردد و نص صريحي نسبت به خلافت كسي از اهل بيت در آن
موجود نباشد.
اگر اين امر از
ضروريات دين يا قضاي خداوندي بود همانند قضاهاي مبرم، در دنيا به اجرا در مي آمد
و در برابر آن، خلافت هر فرد ديگري به ناكامي مي انجاميد، همانگونه كه هر كوششي
كه مخالف قانون فطرت و قضاي الهي باشد به ناكامي مي
انجامد.
پس بنابراين نه
نص صريح و نه دلالت اوضاع و حوادث و نه اراده ي الهي، هيچكدام گفته ي مدعيان
]…[
اجراي وراثت در خلافت و منحصر دانستن خلافت در خاندان هاشمي را تاييد نمي كند)).(
19 )
حديث
قرطاس در يك نگاه
داستان
((قرطاس)) در كتابهاي حديث به طرق متعدد و متضاد ذكر شده است، دانشمندان اسلامي
با تحقيق و بررسي هايي كه به عمل آورده اند ثابت
كرده اند كه اين روايت بدان گونه كه معروف است صحت ندارد براي اطلاع بيشتر رجوع
كنيد به كتاب ((سيماي صادق فاروق اعظم، اثر ملا عبدالله
احمديان))، نويسنده در اين كتاب تمام طرق اين حديث را مورد بررسي قرار
داده است.
پروفسور شبلي
نعماني مي گويد: 1- كسالت پيغمبر حدود سيزده روز به طول انجاميد. 2- دستور پيغمبر
براي آوردن قلم و كاغذ در روز پنجشنبه و فوت او در روز دوشنبه بوده است پس معلوم
مي شود كه پيغمبر بعد از آن دستور چهار روز زنده بوده است. 3- هيچ روايت مسلمي
وجود ندارد كه نشان دهد پيغمبر دچار خبط دفاع شده باشد.
4- در حالي كه
عده زيادي از اصحاب در آن لحظه در حضور پيغمبر بودند و اين خود مي توانست به
تعداد اقوال و روايات كمك كند، باز هم جز عبدالله بن عباس كسي ديگر در رابطه با
اين واقعه قولي يا روايتي بيان نكرده است. 5- عبدالله بن عباس در آن موقع ده و به
روايتي سيزده يا چهارده سال داشته است. 6- عبدالله بن عباس شاهد و گواه مستقيم
اين واقعه نيست زيرا وي در آن موقع در محل حضور نداشته و در جريان وقايع و
گفتگوها نبوده است. 7- هيچ دليل روشن و مسجلي وجود ندارد كه در موقع درخواست قلم
و كاغذ از سوي پيامبر، مردم وي را به هذيان گويي متهم كرده باشند.(
20 )
همچنين
دانشمند و نويسنده روماني، كونستان
ويرزيل گيورگيو، مي
نويسد: ((محمد طوري در اطرافيان نفوذ كلام داشت كه هر چه مي گفت از طرف آنها
پذيرفته مي شد. ايشان كه در هشتاد جنگ كوچك و بزرگ شركت كرد و
فرماندهي آنها را بر عهده داشت دليرتر از آن بود كه
نتواند جانشين خود را تعيين نمايد و دچار رو در بايستي شود. لذا اين روايت قابل
قبول نيست)). ( 21)
حق
اين است كه به موجب اين روايت، ابتدا شخص پيامبر
گرامي اسلام
r
زير سئوال مي رود و در مرحله دوم حضرت علي و ديگر اهل بيت كه در آن مجلس حضور
داشتند مقصر شناخته مي شوند زيرا آنان صاحب خانه بودند و ديگران به عنوان ميهمان
و عيادت كننده حضور يافته بودند و مسلم است كه روي سخن پيامبر
r
به آنها بوده است چنانكه در روايتي از مسند احمد تصريح شده است كه حضرت علي
فرمود: (( رسول خدا به من دستور داد كه لوحي بياورم من به خاطر اينكه نمي خواستم
از محضر پيامبر
r
دور شوم (از ترس اينكه مبادا در اين اثنا رحلت كنند) عرض كردم: آنچه را مي
فرماييد به خاطر مي سپارم و حفظ مي كنم، آن حضرت فرمود: (( شما را به نماز و
زكات و خوش رفتاري با زير دستان (مملوكان) وصيت مي
كنم)).( 22 )
بنابراين
صحت جزئيات روايت قرطاس مورد ترديد است.
در روايتي از
حضرت علي نقل شده است كه فرمود: (( اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي گزيد،
من از جنگ دست بر نمي داشتم تا حق خود را بگيرم))، نيز مي فرمايد: ((به خدا سوگند
اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر
كنند، باكي نداشته و نمي هراسم)).( 23 )
علاوه
بر آن، اگر علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود، هرگز براي او جايز
نبود كه بنا بر مصالح اجتماعي يا شخصي، خلافت فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف
نظر نمايد، به خصوص، هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد
از شهادت حضرت عثمان
t
نزد او آمدند به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد: (( دعوني و التمسوا غيري . .
. و انا لكم وزيرا خير لكم مني
اميراً))( 24 )؛ دست از من
برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور شما باشم بهتر از اين است كه زمامدار
شما باشم.
مراسم
بيعت با سيدنا ابوبكر
t
مسلمانان در
مدينه بعد از وفات پيامبر
r
به رغم اينكه خود اهل حل و عقد و داراي فهم و بصيرت بودند و در ميان آنان مهاجران
و انصار نيز وجود داشتند و به هر نتيجه اي كه آنان مي رسيدند و مورد توافق آنان
قرار مي گرفت در جزيره العرب و ساير مسلمين جهان اجرا مي شد، بر سر دو راهي قرار
گرفتند، آنان دو راه در پيش داشتند: راه نخست اتحاد و يكپارچگي و دست در دست هم
دادن براي گسترش اسلام و رساندن احكام خداوندي به مردم دنيا و سپردن زمام رهبري و
بيعت با كسي كه همه مسلمين به برتري و فضيلت وي معترف و از جايگاه والاي او نزد
پيامبر
rآگاه
بودند و مي دانستند كه پيامبر
r
به وفاداري و صداقت وي گواهي داده و او را در مراحل بسيار حساس و سرنوشت ساز مقدم
ساخته است. راه دوم نزاع و پراكندگي و اختلاف نظر و چند دستگي بود كه آينده اسلام
را مورد تهديد قرار مي داد و سرنوشت اسلام نيز همانند ساير ادياني مي شد كه به
علت اختلاف بر سر رياست و رهبري و جدال بر سر خلافت، قرباني شدند.
از جانب
ديگر، آنچه مساله را بغرنج و پيچيده تر مي ساخت وقوع اين حادثه در شهر مدينه بود،
شهري كه مسكن دو تيره بزرگ از قبيله ي قحطان، يعني
اوس و خزرج (انصار) بود، و آنان كساني بودند كه رسول
الله
r
و مسلمين را در شهر خود جاي دادند و از هر گونه همكاري، فداكاري، محبت و ايثار
دريغ نورزيدند، و قرآن به فضل آنان گواهي داده است.(
25 )
بنابراين
هيچ بعيد نبود كه براي خود حقي در خلافت پيامبر كه از مكه همراه با ياران و عشيره
خود هجرت نموده و به ديار آنها آمده قايل باشند و يا خود را از ديگران سزاوارتر
بدانند، اين امر، خلافت عقل و منطق و غير طبيعي نبود، اما در ميان آنان دو قبيله
بزرگ و رقيب ديرينه (اوس و خزرج) وجود داشت كه هيچ
يك در برابر ديگري كوتاه نمي آمد.
و از طرفي
ديگر، قبايل عرب جز در برابر قريش، در برابر قبيله اي ديگر سر تسليم فرود نمي
آوردند زيرا موقعيت برتر و سوابق رهبري ديني و اجتماعي قريش مسلم بود. حضرت عمر
با درايت و تيزبيني و دور انديشي ويژه خويش به اين مطلب پي برد و دريافت كه اسلام
با خطر بزرگي مواجه است و بايد هر چه سريعتر به امر خلافت خاتمه داد، زيرا اگر
ريسمان اتحاد و انسجام از دست جماعت و گروهي رها شد كه مسلمين به آنان چشم دوخته
اند و بايد آموزگار و رهنماي جهانيان و محافظ كيان اسلام و آينده سازان آن باشند،
هرگز بار ديگر باز نخواهند گشت. بنابراين، تاخير در انتخاب خليفه را روا ندانست و
حضرت ابوبكر را به عنوان كانديداي خلافت پيشنهاد نمود تا جلوي هر گونه فتنه و
آشوبي را گرفته و شيطان فرصت و راهي به متفرق ساختن جمعيت مسلمين و القاي وساوس
شوم خود در قلوب آنان نداشته باشد و رسول الله
r
در حالي دنيا را وداع گفته باشد كه (قبل از تدفين) مسلمين يكپارچه و متحد داراي
امير و سرپرستي باشند كه خود او متولي مراسم تشييع پيكر پاك رسول الله
r
باشد.
براي اينكه
بيشتر به حساسيت بحران و ضرورت تعجيل در گزينش رهبر پي ببريد به روايت مالك از
زهري به نقل از خود سيدنا عمر
t
توجه نماييد:
(( هنگامي كه
در خانه ي پيغمبر و در كنار پيكر پاك وي نشسته بوديم، ناگاه مردي از بيرون فرياد
بر آورد كه اي پسر خطاب براي لحظه اي بيرون بيا، من جواب دادم كه ما را آرام
بگذار زيرا سرگرم فراهم ساختن مقدمات مربوط به دفن پيامبر
r
هستيم. آن مرد جواب داد كه حادثه اي اتفاق افتاده كه شما بايد از آن مطلع شويد.
انصار در سقيفه بني
ساعده اجتماع كرده اند قبل از اينكه حادثه ناگواري رخ دهد به آنها برسيد. من رو
به ابوبكر كردم و گفتم: بيا نزد برادران خود برويم تا از كم و كيف قضيه
مطلع شويم. ( 26
)
(حضرت عمر اين سخنان را در حضور صدها نفر از اجله ي اصحاب اظهار كرد كه اگر نكته
اي بر خلاف واقعيت در آن مي بود مسلماً مورد اعتراض اصحاب قرار مي
گرفت).
از اين روايت
چنين نتيجه گيري مي شود كه اولاً ابوبكر و عمر
t
در علم كردن مساله خلافت و جانشيني پيامبر، دستي نداشته و كسي را به اين كار
تشويق و ترغيب نكرده اند، ثانياً: اين دو نفر با نظري خاص و طبق برنامه اي از پيش
طرح شده و با طيب خاطر به سقيفه بني ساعده نرفته
اند.
همانگونه كه
بيان شد، انصار پيش از ديگران در سقيفه بني ساعده
گرد آمده بودند
(ممكن است در
طرح اين برنامه، منافقان نيز نقش داشته باشند) بهر حال حضرت عمر
t
پس از آگاهي از اين جريان به اتفاق حضرت ابوبكر
t
به منظور جلوگيري از بروز فتنه و آشوب در جمع برادران انصار (در
سقيفه) حضور يافتند و پس از بحث و تبادل نظر، حضرت
ابوبكر
t
به اتفاق آراء به عنوان خليفه برگزيده شد، و همه حاضران به دست او بيعت كردند.
بيعت
عمومي
روز بعد
(سيزدهم ريبع الاول سال
يازدهم هجري) بيعت عمومي در مسجد رسول الله
r
انجام شد.
انتخاب حضرت
ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود كه به موفقت
انجاميد، بلكه برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و دانا، و مظهري
از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود كه مي خواست آن را بر ساير اديان
غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ نمايد.
حضرت علي در
اين باره مي فرمايد: ((الا ان القدر السابق قد وقع و
القضاء الماضي قد تورد))( 27 )؛ آگاه
باشيد آنچه پيش از اين مقدر بود (خلافت خلفا و انتقال به آن حضرت) واقع شد و آن
چه حكم و اراده خدا به آن تعلق گرفته پي در پي پيش خواهد آمد.
نيز در فرازي
ديگر خشنودي خويش را از اين برنامه الهي اعلام داشته مي فرمايد: (( رضينا عن الله
قضاءه و سلمنا الله امره))( 2 )؛ ما از
قضا و قدر الهي خشنود و تسليم فرمان او هستيم.
همچنين اين
بيعت موافق با عادت و شيوه انتخاب عربها بود، آنان با شورا و رأي آزاد، مسايل مهم
خود از قبيل انتخاب رئيس قبيله و فرمانده لشكر را با رأي دادن به كسي كه از نظر
سن، تجربه و تدبر و شايستگي بر ديگران برتري داشت حل مي كردند، اين شيوه از
نسلهاي گذشته همواره مورد توجه و عمل اعراب بوده است.
پروفسور سيد
امير علي نويسنده معروف اسلامي (شيعي) كه قلم شيوايي به زبان انگليسي دارد اين
حقيقت تاريخي را اين گونه بيان مي كند: ((نزد عربها زعامت
و رياست قبايل، موروثي نيست بلكه از طريق انتخاب صورت مي گيرد، آنان كاملاً به
اصل انتخاب ملزم و عامل هستند، تمام افراد قبيله در انتخاب رئيس قبيله حق رأي
دارند و از ميان بازماندگان متوفي شخصي بر اساس سن و تقدم (
SENIORITY
) انتخاب مي شود.
مسلمين در
انتخاب جانشين پيغمبر
r
بر همين اصل قديمي ملزم شدند، و از آنجا كه شرايط
دشوار بود و وضع فوق العاده
اي كه پيش آمده بود مجال هيچ گونه تاخير در
انتخاب
خليفه را نمي داد، انتخاب ابوبكر
t
به عنوان خليفه رسول الله
r
با در نظر گرفتن سن و اعتبار و احترامي كه بين مردم مكه داشت، بدون تاخير انجام
گرفت، اين دو صفت نزد عربها امتياز بزرگي محسوب مي شد.
ابوبكر
به صفت دانش و اعتدال معروف بود، حضرت علي
t
و اهل بيت پيامبر
r
بنابر اخلاصي كه از يكديگر به ارث برده بودند و بنابر وفاداري و محبت به اسلام،
ابوبكر را به عنوان خليفه ي رسول، به رسميت شناختند)).(
28 )
انتخاب
خليفه را نمي داد، انتخاب ابوبكر
t
به عنوان خليفه رسول الله
r
با در نظر گرفتن سن و اعتبار و احترامي كه بين مردم مكه داشت، بدون تاخير انجام
گرفت، اين دو صفت نزد عربها امتياز بزرگي محسوب مي شد.
انتخاب
خليفه را نمي داد،
انتخاب ابوبكر
t
به عنوان خليفه رسول الله
r
با در نظر گرفتن سن و اعتبار و احترامي كه بين مردم مكه داشت، بدون تاخير انجام
گرفت، اين دو صفت نزد عربها امتياز بزرگي محسوب مي شد.
ابوبكر
به صفت دانش و اعتدال معروف بود، حضرت علي
t
و اهل بيت پيامبر
r
بنابر اخلاصي كه از يكديگر به ارث برده بودند و بنابر وفاداري و محبت به اسلام،
ابوبكر را به عنوان خليفه ي رسول، به رسميت شناختند)).(
29 )
ابن
ابي الحديد شارح نهج البلاغه
كه شيعه معتزلي است، در اين باره مي نويسد: ((علماي گذشته و متاخر ين ما و نيز
علماي بصره و بغداد متفق اند كه بيعت ابوبكر صديق بيعتي صحيح و شرعي و قانوني
بوده است، اين بيعت گر چه بنابر نص صريحي نبود ولي بر اساس اصل انتخابي صورت گرفت
كه به اجماع، يكي از شيوه هاي تعيين امام و رهبر شناخته شده است)).(
30 )
مسلمين با اين
انتخاب از شيوه ي انتخاب و حكومت قبيله اي موروثي كه بر اساس خون و نسبي استوار
بود نجات يافتند. اگر در مرحله ي نخست خليفه از بني هاشم (كه بدون شك اهليت اين
كار را داشتند) انتخاب مي شد، آنگاه حكومت دنيوي و رياست ديني و معنوي براي بني
هاشم محرز و منحصر مي شد و بدين وسيله در اسلام نيز نوعي پاپيسم و روحانيت گرايي(PRIESTHOOD
) پديد مي آمد همان گونه كه در بين مسيحي ها اين
مقام روحانيت بنام (اكليروس
Glergy
) وجود دارد، اگر چنين مي شد، همان عواقب وخيم و آثار سوء كه در مقام روحانيت
مسيحي و نظام طبقاتي مجوسي و برهمائي پديد آمد در
جامعه اسلامي و در بين پيروان اين دين نيز به وجود مي آمد و رهبري جامعه و
پيشوايي مذهبي و حق رأي و منافع اقتصادي منحصر و مخصوص يك طبقه و خانواده دانسته
مي شد و در طول تاريخ نسلهايي بوجود مي آمد كه اين طبقه را نه از سطح عموم
انسانها، بلكه از مقام بشريت برتر مي دانستند و معتقد مي شدند كه آنان بايد به
سهم هاي مشخص ديگر زندگي كنند.
اين امر كاملاً
منافي حكمتي بود كه رسول خدا
r
به خاطر آن قبول زكات را براي بني هاشم حرام قرار
داده است .
عبدالمطلب
بن ربيعه بن الحارث در روايت طولاني مي گويد: رسول الله
r
فرمود: همانا اين صدقات (اموال زكات)چرك مال هستند،
خوردن آنها براي محمد و آل محمد حلال نيست.(
31 )
خداوند
خاندان هاشمي و افراد اهل بيت را از اين كه مصداق آيه زير قرار گيرند حفظ نمود:
((يا ايها الذين آمنوا ان
كثيراً من الاحبار و الرهبان
لياكلون اموال الناس بالباطل)) ( توبه: 34)؛ اي مومنان! بسياري از علماي
ديني يهودي و مسيحي، اموال مردم را به ناحق مي خورند.
اگر اين دو
رياست (معنوي و مادي) از طريق ارث به بني هاشم انتقال مي يافت هرگز از دست آنان
خارج نمي گرديد، زيرا آن را ميراث بحق خود مي دانستند.
راز تاخير خلافت سيدنا علي
t
آگاهان
از تاريخ حركتهاي انقلابي و دعوت هاي اصلاحي، به خوبي مي دانند كه بسياري از جنبش
ها بر اساس دعوت به اصلاح و ازاله ي فساد و گمراهي، آغاز و پايه گذاري شده اند،
اما سرانجام به تاسيس حكومت و دست يابي به قدرت سياسي و نظامي و اختصاص كرسي
رياست براي خاندان بنيان گذار آن حركت و جنبش منتهي گشته اند.
به همين دليل،
افراد زيرك و آينده نگران تيز بين نسبت به دعوتها و نهضتهاي ديني حساسيت داشته و
همواره از فرجام آنها هراسان و بيمناك بوده اند.
اين حساسيت در
گفتگويي كه بين هرقل (هراكليوس) امپراطور
بيزانس روم ابوسفيان
انجام گرفت كاملاً مشهود و آشكار است، اين مصاحبه زماني صورت گرفت كه رسول خدا
r
طي نامه اي هرقل را به اسلام دعوت كرده بود. از اين گفتگو و از واكنش و برداشت او
در برابر اين نامه به ذكاوت و تحقيق گسترده وي پي مي بريم. يكي از جمله سئوالت او
از ابوسفيان اين بود كه: آيا كسي از اجداد او پادشاه
بوده است؟ وقتي ابوسفيان پاسخ منفي مي دهد، هرقل مي
گويد: اگر كسي از نياكان او پادشاه مي بود لابد مي گفتم: اين آيين را آورده است
تا پادشاهي از دست رفته خود را باز ستاند و ميراث پدري خويش را بطلبد.(
32 )
وقتي هرقل نسبت
به فردي كه مردم را به سوي ايمان به الله و رسالت خويش فرا مي خواند بر اساس و
پايه اي تاريخي اين گونه استنباط و قضاوت مي كند، پس به نظر شما اگر در نتيجه
دعوت پيامبر حكومت و سلطنتي موروثي پديد مي آمد و در بدايت
امر
جانشيني بلافصل آن حضرت
به فردي از افراد خاندانش منتقل مي شد آيا جهان، اين گونه استنباط نمي كرد كه
دعوت نبوي و كوششهاي اصلاحي- معاذ الله- همه در خدمت خاندان پيامبر بوده و تمام
تلاشهاي وي به خاطر به قدرت رساندن خاندان خود و فراهم آوردن زندگي مرفه و آينده
درخشان و اختصاص زعامت و رهبري به آل خود بوده است؟
تقدير و
برنامه تنظيمي خداوند دانا چنين بود كه رسول خدا كسي
را به جانشيني خود انتصاب نكند و بعد از وي هيچ يك از اهل بيت و خاندان هاشمي به
صورت بلافصل، جانشين وي نگردد، بلكه نخستين جانشين
او از خاندان ديگري بود و زماني خلافت به سيدنا علي بن ابي
طالب رسيد كه در ميان مسلمين و اصحاب رسول الله
r
كسي از او افضل و تواناتر براي حمل بار خلافت وجود نداشت، بدين وسيله جاي اعتراض
و شبهه اي براي كسي باقي نماند، زيرا مساله، مساله طبقاتي و خانداني نبود بلكه
قضيه لياقت و شايستگي و توانايي اين كار بود. پس راز تاخير خلافت حضرت علي
t
بنابر همين حكمت بود كه خداوند در نظر داشت و كار خدا همواره روي حساب و برنامه
دقيق است. ((و كان امر الله قدراً مقدواً))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-
بحارالانوار، ج: 8 و 18، ص: 513
، نقل از كتاب شوري و بيعت.
2-
جهت تحقيق بيشتر در
مورد سيره حضرت ابوبكر به تاريخ البدايه و
النهايه، اين كثير، ج:
6 ، و الاصابه في تمييز
الصحابه، اثر حافظ اين
حجر و ديگر كتب تاريخ و سيره، مراجعه شود.
3- مجالس
المومنين، مجلس پنجم، ص: 310
4-
ابوسعيد واعظ، متوفي
406 ه، كتاب شرف النبي، باب 29، ص: 301، چاپ تهران
1361
5-
سيره ابن هشام، ص: 2، ص: 543-546
6-
سيره ابن كثير 4/479، چاپ قاهره 1964 ميلادي
7-
بامداد اسلام، ص: 72،
تهران 1369
8-
تاريخ كامل ابن كثير 2/423 (عربي) 3/1319 ( ترجمه
فارسي)
9-
سيوطي، تاريخ الخلفاء، ص: 87 مطبعه
الميمنه، مصر 1305 ه
10- السيره النبويه
(نبي رحمت)، ص: 35-36
11- الكيروس در لغت يوناني به معناي سهم و يا ميراث
است.
12- دائره المعارف بستاني: 4/146، بيروت 1876 ميلادي
13-
ايران در زمان ساسانيان،
ترجمه: رشيد ياسمي، ص: 174،
دنياي كتاب، 1377
14- منبع سابق
15- مسعودي، مروج الذهب (فارسي) ص: 774، انتشارات
علمي و فرهنگي 1378
16- پرفسور
عباس شوشتري، خاتم النبيين، ص: 429، چاپ چهارم،
انتشارات عطايي 1362
17- امام مالك، موطا،
ابن كثير: 4/471
18- العبقريات الاسلاميه، ص: 619، قاهره
19-
منبع سابق، ص: 936
20- شرح زندگاني
خليفه دوم، شبلي نعماني، ص: 54-55، چاپ
اول، 1363
21- محمد پيغمبري
كه از
نو بايد
شناخت، ترجمه: ذبيح الله
منصوري، ص: 432، چاپ دهم، تهران
22- مسند
احمد: 1/145، حديث شماره: 695، دار
احياء التراث العربي، چاپ دوم
23- نهج البلاغه، صبحي صالح،
نامه: 62
24- منبع سابق، خطبه: 92
25- حشر: 9
26- فتح الباري: 7/30
27- نهج
البلاغه، فيض الاسلام،
خطبه: 37
28- منبع سابق، ص: 122، خطبه: 37
29- تاريخ
مختصر عرب، ص: 21
30- شرح نهج البلاغه، ابن ابي
الحديد: 1/27
31- جامع
صحيح بخاري، كتاب الزكوه
32- جامع صحيح بخاري، بدء الوحي
|